به شهید جمشید افتخار

داستان کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد

 

 

روز عاشوراست

کربلا غوغاست

کربلا آن روز غوغا بود

عشق، تنها بود!

 

آتش سوز و عطش بر دشت می‌بارید

در هجوم بادهای سرخ

بوته‌های خار می‌لرزید

از عَرَق پیشانی خورشید، تَر می‌شد

 

دم به دم بر ریگهای داغ

سایه‌ها کوتاهتر می‌شد

سایه‌ها را اندک اندک

ریگهای تشنه می‌نوشید

زیر سوز آتش خورشید

آهن و فولاد می‌جوشید

 

دشت، غرق خنجر و دشنه

کودکان، در خیمه‌ها تشنه

آسمان غمگین، زمین خونین

هر طرف افتاده در میدان:

اسبهای زخمی و بی‌زین

نیزه و زوبین

 

شورِ محشر بود

نوبتِ یک یار دیگر بود

خطی از مرز افق تا دشت می‌آمد

خط سرخی در میان هر دو لشکر بود

آن طرف، انبوه دشمن

غرق در فولاد و آهن بود

این طرف، منظومۀ خورشید ِ روشن بود

 

این طرف، هفتاد سیّاره

بر مدارِ روشن منظومه می‌چرخید

دشمنان، بسیار

دوستان، اندک

این طرف، کم بود و تنها بود

این طرف، کم بود، اما عشق با ما بود

 

شور ِ محشر بود

نوبت ِ یک یار دیگر بود

باز میدان از خودش پرسید:

« نوبتِ جولانِ اسبِ کیست؟»

 

دشت، ساکت بود

از میان آسمان خیمه های دوست

ناگهان رعدی گران برخاست

این صدای اوست!

این صدای آشنای اوست!

 

این صدا از ماست!

این صدای زادۀ زهراست:

« هست آیا یاوری ما را ؟»

 

باد با خود این صدا را برد

و صدای او به سقف آسمانها خورد

باز هم برگشت:

« هست آیا یاوری ما را ؟»

 

انعکاس این صدا تا دورترها رفت

تا دلِ فردا و آنسوتر ز فردا رفت

 

دشت، ساکت گشت

ناگهان هنگامه شد در دشت

باز هم سیّاره‌ای دیگر

از مدارِ روشنِ منظومه بیرون جست

کودکی از خیمه بیرون جست

 

کودکی شورِ خدا در سر

با صدایی گرم و روشن

گفت: « اینک من،

یاوری دیگر! »

 

آسمان، مات و زمین، حیران

چشمها از یکدگر پرسان:

« کودک و میدان؟! »

 

کار ِ کودک خنده و بازی است!

در دلِ این کودک اما شوق جانبازی است!

 

از گلوی خستۀ خورشید

باز در دشت آن صدای آشنا پیچید

 

گفت: « تو فرزند ِ آن مردی که لَختی پیش

خون او در قلب میدان ریخت ‍!

هدیه از سوی شما کافی است! »

 

کودک ما گفت:

« پای من در جست و جوی جای پای اوست!

راه را باید به پایان برد! »

 

پچ پچی در آسمان پیچید:

 

کیست آن مادر، که فرزندی چنین دارد؟!

این زبانِ آتشین از کیست؟

او چه سودایی به سر دارد؟ »

 

و صدای آشنا پرسید:

« آی کودک! مادرت آیا خبر دارد؟ »

 

کودک ما گرم پاسخ داد:

« مادرم با دستهای خود

بر کمر، شمشیر پیکار ِ مرا بسته است! »

 

از زبانش آتشی در سینه‌ها افتاد

چشمها، آیینه‌هایی در میان آب

عکسِ یک کودک

مثل تصویری شکسته

در دلِ آیینه‌ها افتاد

 

بعد از آن چیزی نمی‌دیدم

خون ز چشمان زمین جوشید

چشمهای آسمان را هم

اشک همچون پرده‌ای پوشید

 

من پس از آن لحظه‌ها، تنها

کودکی دیدم

در میان گرد و خاک دشت

هر طرف می‌گشت

 

می‌خروشید و رَجَز می‌خواند:

« این منم، تیرِ شهابی روشن و شب سوز!

بر سپاه تیرگی پیروز!

سرورم خورشید، خورشید ِ جهان افروز!

برق تیغِ آبدارِ من

آتشی در خرمنِ دشمن! »

 

خواند و آنگه سوی دشمن راند

هر یک از مردان به میدان بلا می‌رفت

در رَجَزها چیزی از نام و نشان می‌گفت

چیزی از ایل و تبار و دودمان می‌گفت

او خودش را ذرّه‌ای می‌دید از خورشید

 

او خودش را در وجود آن صدای آشنا می‌دید

او خدا را در طنینِ آن صدا می‌دید!

 

گفت و همچون شیرمردان رفت

 

و زمین و آسمان دیدند:

کودکی تنها به میدان رفت

تاکنون در هر کجا پیران،

کودکان را درس می‌دادند

اینک این کودک،

در دل میدان به پیران درس می‌آموخت

 

چشمهایش را به آنسوی سپاهِ تیرگی می‌دوخت

سینه‌اش از تشنگی می‌سوخت

چشم او هر سو که می‌چرخید

در نگاهش جنگلی از نیزه می‌رویید

 

کودکی لب تشنه سوی دشمنان می‌رفت

با خودش تیغی ز برقِ آسمان می‌بُرد

کودکی تنها که تیغش بر زمین می‌خورد

کودکی تنها که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!

در زمین کربلا با گامهای کودکانه

دانۀ مردانگی می‌کاشت

 

گر چه کوچک بود؛ شمشیر بلندی داشت!

 

کودک ما در میان صحنه تنها بود

آسمان، غرق تماشا بود

 

ابرها را آسمان از پیش ِ چشمِ خویش پس می‌زد

و زمین از خستگی در زیرِ پای او نفس می‌زد

آسمان بر طبل می‌کوبید

 

کودکی تنها به سوی دشمنان می‌راند

می‌خروشید و رَجَز می‌خواند

دستۀ شمشیر را در دست می‌چرخاند

 

در دل گرد و غبار دشت می‌چرخید

برق تیغش پارۀ خورشید!

شیهۀ اسبان به اوج آسمان می‌رفت

و چکاچاکِ بلند تیغها در دشت می‌پیچید

 

کودک ما، با دلِ صد مرد

تیغ را ناگه فرود آورد!

 

و سواران را ز روی زین

بر زمین انداخت

لرزه‌ای در قلب‌های آهنین انداخت...

 

من نمی‌دانم چه شد دیگر

بس که میدان خاک بر سر زد

بعد از آن چیزی نمی‌دیدم

در میان گرد و خاک دشت

 

مرغی از میدان به سوی آسمان پر زد

پردۀ هفت آسمان افتاد

 

دشت، پر خون شد

عرش، گلگون شد

عشق، زد فریاد

آفتاب، از بامِ خود افتاد

شیونی در خیمه‌ها پیچید

 

بعد از آن، تنها خدا می‌دید

بعد از آن، تنها خدا می‌دید...

 

**

قصۀ آن کودک پیروز

سالها سینه به سینه گشته تا امروز

بوی خون او هنوز از بادها می‌آید

داستانش تا ابد در یاد می‌ماند

 

داستان کودکی تنها

که شمشیر بلندش کربلا را شخم می‌زد!

 

خون او امروز در رگهای گل جاری است

خون او در نبض بیداری است

 

خون او در آسمان پیداست

خون او در سرخی رنگین کمان پیداست

 

این زمان، او را

در میان لاله‌های سرخ باید جُست

از میان خون پاک او در آن میدان

باغی از گُل رُست

 

روز عاشوراست

باغ گل، لب تشنه و تنهاست

عشق اما همچنان با ماست

 

شهریور 1364

 

 

پ . ن : زنده یاد دکتر قیصر امین پور ، شعر زیبا و تأثیرگذار « منظومه ظهر روز دهم» را برای نخستین بار در سال 1365 توسط انتشارات برگ به چاپ سپرد. به دنبال تعطیلی این انتشارات، بار دیگر در سال 1373 این شعر کودکانه عاشورایی، از سوی انتشارات سروش ( وابسته به صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران) به زیور طبع آراسته شد، با این تفاوت که تصویرگری آن را این بار خانم فیروزه گل محمدی و طراحی گرافیک آن را کیانوش غریب پور به عهده گرفته بودند. فیروزه گل محمدی در تقدیم نامه این تصویرپردازی نوشته است: تقدیم به سرورم؛ حسین بن علی علیه السلام / و به خاطر قیصر ...

از آنجا که جای این شعر زیبا و کودکانه قیصر در محیط مجازی خالی بود، آن را به نقل از چاپ سوم در انتشارات سروش( سال 1387) در وبلاگ آوردم.

پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش

به روی شانۀ طوفان رهاست گیسویش

کجاست یوسف ِ مجروح ِ پیرهن چاکم ؟

که باد از دل صحرا می آورد بویش

کسی بزرگتر از امتحان ِ ابراهیم

کسی چنانکه به مذبح برید چاقویش

نشسته است کنارش کسی که می گرید

کسی که دست گرفته به روی پهلویش

هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کیست

که این غریب نهاده است سر به زانویش ؟

کسی در آنطرف ِ دشتها نه معلوم است

کجای حادثه افتاده است بازویش

کسی که با لب خشک و تَرَک تَرَک شده اش

نشسته تیر به زیر کمان ابرویش

کسی است وارث این دردها که چون کوه است

عجب که کوه ، ز ماتم سپید شد مویش

عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان

که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش

طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری

که روی شانۀ طوفان رهاست گیسویش

 

 

منبع : مجموعه شعر "آن ها" ، اثر فاضل نظری ، انتشارات سوره مهر ، صفحۀ ٩١.

جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

روزی که در جام شفق مُل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها ، گُل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم

خورشید را بر نیزه ، گویی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه ؟ آری اینچنین است

خورشید را بر نیزه دیدن ، سهمگین است

بر صخره از سیب زَنَخ ، بر می توان دید

خورشید را بر نیزه ، کمتر می توان دید

***

در جام من ، می پیشتر کن ساقی امشب

با من مدارا بیشتر کن ، ساقی امشب

بر آبخورد آخر ، مقدم تشنگانند

می ده ! حریفانم صبوری می توانند

این تازه رویان ، کهنه رندان زمینند

با ناشکیبایان ، صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری ، کی توانم ؟

من زخم دارم ، من صبوری کی توانم ؟

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک

ساقی ! سلامت این صبوران را مبارک

من زخمهای کهنه دارم ، بی شکیبم

من گر چه اینجا آشیان دارم ، غریبم

من با صبوری کینه دیرینه دارم

من زخم ِداغ ِآدم اندر سینه دارم

من زخمدار تیغ قابیلم برادر !

میراث خوار رنج هابیلم برادر !

یوسف مرا فرزند مادر  بود در چاه

یحیی ، مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم

بر دار با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم

با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می تنیدم

در چاه کوفه ، وای ِ حیدر می شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم

عمار وش ، چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی همچو اَشتر باز راندم

با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم

صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم ، صبر کردم ، دیر کردم

من با حسین از کربلا ، شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مُل کرد خورشید

بر خشک چوب نیزه ها ، گُل کرد خورشید

فریادهای خسته ، سَر بر اوج می زد

وادی به وادی ، خون پاکان موج می زد

***

بی درد مَردُم ، ما خدا ، بی درد مَردُم

نامَرد مردم ، ما خدا ، نامَرد  مردم

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما ، بر جای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا ، نطع کردند

دست علمدار خدا را قطعت کردند

نوباوگان مصطفی را سَر بریدند

مرغان بستان خدا را سَر بریدند

در برگریز ِ باغ ِ زهرا ، برگ کردیم

زنجیر خائیدیم و صبر ِ مرگ کردیم

چون بیوگان ، ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان این خون ، تا قیامت ماند بر ما

***

روزی که در جام شفق ، مُل کرد خورشید

بر خشک چوب ِ نیزه ها ، گُل کرد خورشید

 از کتاب : رجعت سرخ ستاره - اثر استاد محمد علی معلم - انتشارات حوزه اندیشه و هنر اسلامی - چاپ اول : آذرماه 1360 - صفحات 63 تا 66 . 

 

دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()